از کلاس کوچک روستای برآفتاب موسوی تا قلب ایران
در روزی آرام، میان کوههای باشکوه دزپارت، پرسشی در ذهنم جوانه زد: آیا کودکانم درس را تنها برای نمره میخوانند یا از شوق دانستن؟ یا شاید برای گریختن از ترس جاماندن، یا رسیدن به امید تشویق؟
پرسیدم: آیا آموزش با ترس و تشویق آغاز میشود یا با فهم؟ همان لحظه تصمیم گرفتم کلاس را از حصار عدد ونمره بیرون بیاورم و به سرزمین معنا ببرم.
در مدرسهی کوچک برآفتاب موسوی، آموزش یعنی صدای زنگ که با آواز پرندگان قاطی میشود، بوی خاک بعد از باران، و چشمان کنجکاوی که به هر چیز دنیا نگاه تازهای دارند. در اینجا کتابها تنها منبع یادگیری نیستند؛ رودخانهی کنار مدرسه، کوههای دوردست و قصههای مادربزرگها هم بخشی از کلاس ما هستند.
برای مطالعه بیشتر : روستای کلمت
درس پرچم ایران جان
یک روز تصمیم گرفتم «پرچم ایران جان» را درس اصلی کنیم. بچهها پرچم را دیده بودند،
در میانهی کلاس، دستم را بلند کردم؛ پارچهای سبز، سفید و سرخ در دست داشتم.
آهسته پرسیدم:
— «میدانید این که در دست آموزگار است چیست و چند رنگ دارد و این نمادها چه میگویند؟»
نگاهها روی پرچم خیره شد. چند صدای کوچک با تردید گفتند: «چند پاسخ پراکنده آمد،پرچم...سه رنگ... اما بیشتر حفظیات بود.»
لبخند زدم و ادامه دادم:
— «بله، اما این سه رنگ، فقط روی پارچه نیستند؛ در زندگی ما نفس میکشند. سبز، رنگ شالیزار و باغهای روستای ماست. سفید، آرامش آسمان و صداقت مردم است. سرخ، یاد خون کسانی است که این زمین را با جانشان حفظ کردند.»
رنگ های پرچم ایران جان
- سبز، رنگ زندگی، جوانهها، باغها و امید است؛ همان رنگ گندمهایی که در مزرعهی پایین روستا موج میزنند.
- سفید، نشانهی صلح و صداقت مردم ایران؛ درست مثل قلب آرام روستایی که با مهمان مهربان است.
- سرخ، یادآور خون شهیدانی که جانشان را برای آزادی و عزت این خاک دادند؛ همان ایستادگی که کوههای وطن از آن خبر میدهند.
پرچم را چرخاندم تا نماد میانی دیده شود.
در وسط پرچم، «الله» که به معنای خدا است با خطی هنرمندانه نقش بسته؛ شکلی که گل **لاله** را تداعی میکند، لالهای که بر مزار شهیدان روییده و قصهی فداکاری را بیصدا و جاودانه میگوید. چهار هلال اطراف «الله» ستون ایمان و ایستادگیاند. و بیستودو نوشته «اللهاکبر» که به معنای خدا بزرگتر است در حاشیهها، یاد روزی است که ملت ایران ایستاد و با صدای واحد فریاد زد.
پیوند پرچم با خاک روستا
برای اینکه فهم در قلبشان بنشیند، کلاس را به بیرون بردم. کنار خاک روستا ایستادیم. گفتم: «این زمین همان سبز پرچم است وقتی زنده میماند؛ این آسمان، همان سفیدی صلح؛ و خون شهیدان روستای ما، همان سرخی دستنشانده بر پارچه.» یکی از کودکانم آرام گفت: «آقا، یعنی پرچم، خود روستاست؟» لبخند زدم و گفتم: «پرچم یعنی خانه، روستا، شهر، و همهی خاک ایران که ما بخشی از آنیم و آن بخشی از ماست.»
مدرسهای که عشق میآفریند
از آن روز، وقتی پرچم را روی دیوار کلاس نصب کردیم، دیگر فقط تصویر نبود؛ شد تکهای از قلب هر کودک. بعضیها با افتخار برایش قاب ساختند، بعضی طرحش را در دفتر نقاشی کشیدند، و حتی یکی نوشت: «پرچم یعنی ایران زنده.»
تحول همینجا رخ داد. فهمیدم اگر کودکی پرچم را بفهمد، معنای وطن و عشق به خاک را هم میفهمد. این فهم، او را مسئول میکند؛ مسئول حفظ آب، حفظ درختان، حفظ مردم. آموزش، وقتی با عشق به وطن همراه میشود، از کتاب بیرون میآید و وارد زندگی میگردد.
هر روز که این عشق را در نگاهشان میبینم، در دفترم یادداشت میکنم:
«امروز ایران را فهمیدیم، نه اینکه فقط رنگها را حفظ کنیم.»
مدرسه آینده را اینگونه میبینم: نه ساختمانی با دیوار و نیمکت، بلکه زمینی که ریشههای انسان در آن میگیرد؛ جایی که کودکان، کاشف معنای پرچم و نگهبان خاک میشوند. و من، فقط راهنمایی که چراغ فهم را در دستشان میگذارد.














